تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker
شاهزاده ی من
سلام گل پسرم

شیطون مامان الان خوابه و به مامان فرصت داد تا بیاد و وبلاگشو آپ کنه ...
این شیطونک من دیگه خیلی چیز هارو می فهمه و خیلی جاها مارو تو درد سر میندازه ...
تازگیها می خواد هر چی ما می گیم اونم تکرار کنه اما خوب دست و پا شکسته ...
جالبه اولین کلمه ای که بعد از مامان خیلی مشتاقه بگه الهه است اسم خاله کوچیکه با چنا ن آب وتابی هم می گه انگار می دونه تنها کلمه ای که درست ادا می کنه ...
البته نه کامل فقط آهنگشو ...
کار جالب دیگه ای که یادگرفته اینه که با دستاش میگه بیا دستشو میاره جلو و انگشتاشو جمع می کنه ...
فدای تو پسر باهوشم بشم ...
تازگی ها یاد گرفته از بلندی ها چطور بیاد پایین از بس که از این پله ها افتاد ...
می ره بالای مبل ها بعد بر می گرده و اونقدر عقب عقب میاد تا پاهاش برسه به زمین ...
حالا بریم عکس بازی :

اول بگم که بابای مبین برای اینکه مبین رو راحت کنه یه روز قیچی گرفته دستش و موهای مبین رو حسابی خراب کرده من که بخشیدم شما هم ببخشید :

ببینید چه جای قشنگی اومدم قدم بزنم:

 

اینم پروژه راه رفتن آقا مبین :

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:46  توسط مامان و بابا  | 

سلام

من اومدم با کلی عکس ...
اول از همه عکس مبین با لباس هایی که خاله مهرنوش فرستاده
البته بعضی هاشون :

خاله مهرنوش دیدی چه خوش تیپ شدم دستتون درد نکنه

من خیلی جدی دارم به مامانم میگم خسته شدم

اینم حاج آقای کامیون سوار ما ببین چه تسبیحی می چرخونه و       چه طور لم داده...

اما سفرنامه اصفهان و کاشان ما :

اینجا گلپایگانِ شهر خیلی سرسبزو زیبا

اینم ۳۳ پل اصفهان مبین وبابا

اینم باغ فین کاشان

اینجا هم رفتیم دیزی خوری که آقا مبین می خواست گوشتشو بکوبه

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:2  توسط مامان و بابا  | 

مبین من  ۱۰ ماهه شدنت مبارک نازنینم

ورود تو به ماه دهم زندگی همراه شد با قدم های کوچیک و لرزانت قدم هایی کوچک که هزاران بار دل مامان وبابا رو شاد کرد ...

دقیقا ۱۰ روز که راه رفتن رو شروع کردی البته خیلی زیبا و آروم قدم بر میداری  روزهای اول ۲.۳ قدم و حالا ۱۰ یا ۱۲ قدم می ری...

هیچ وقت تصور نمی کردم قدم بر داشتن تو این همه برای ما شادی آور
باشه گاهیی از این که این همه زود داری بزرگ می شی می ترسم دلم

می خواد این لحظات دل چسبی که من به تو وابسته و تو به من ... تموم نشه...

می دونم که من همیشه به خنده و گریه تو وابسته می مونم با هر
لبخندت هزار بار تو دلم می خندم وبا هر قطره اشکت می میرم ...

اما تو چی ؟؟؟

نازنینم اونقدر زندگی مارو غرق در شادی کردی که می ترسم ...
می ترسم بزرگ بشی ومانتونیم اینم همه شادی رو به تو برگردنیم وتو  رو

همیشه شاد ببینیم  ...

خدارو شکر که حتی هوای بنده های گنه کاری مثل مارو هم داره ...

وای که وقتی چند روز پیش آب جوش رو روی پات ریختی چه قدر از خودم
بدم اومد ...

نفهمیدم چی شد که رفتی طرف فلاسک آب جوش و دستت رو گذاشتی

روی دکمش و بعد هم صدای جیغ تو ..........

منو ببخش هر وقت که زخم روی پات رو میبینم عذاب وجدان میگیرم ...

خدایا خودت کمکمون کن تا این امانتی رو که به دستمون سپردی خوب
نگهداری کنیم ...

شازده مامان ان شالله جشن ۱ سالگیت گرچه ما نمی تونیم جشن بگیریم چون ماه محرمه ...

ببخش چون سایت بابا فعلا بسته شده نمی تونم عکس بزارم عکس های

قبلی هم به همین دلیل پریده اما بزودی درست می شه و باز اینجا رو عکس بارون می کنم  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:42  توسط مامان و بابا  | 

سلام سلام

امروز اومدم با چند عکس خوشمل از رادین عزیزم

مخصوص و سفارشی برای محمد متین و خاله سروش

البته این عکس ها خیلی خوشمل نیستن یعنی خودش خوشمل تره

 

بازم میام عکس های خوشمل این آقا پسر رو می زارم ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:39  توسط مامان و بابا  | 

سلام

عزیز دل مامان 9 ماهه شدنت مبارک

وایی خدا من باز دیر اومدم ببخشید اما با کلی خبرهای خوب اومدم
اول از همه اینکه مبین من صاحب یک پسر خاله جدید شده
آره بابا بلاخره  پسر خاله مهرنوش هم به دنیا اومد دلم واسه از نزدیک دیدنش پر میزنه  امیدواره هر چه زودتر بیان ایران
خاله مهرنوش عمو هاوار مبارکه انشالله همیشه سالم وسلامت باشه

رادین جونم خوش اومدی به دنیا گل خاله

این آقا رادین ما 5 مهر به دنیا اومد و 9 ماه از مبین ما کوچیکتره
خدا برای مامان وباباش نگهش داره

اما دیگه اینکه ما دوباره رفتیم خیابون بهار وکلی برای این آقا مبین خرید کردیم وای که چه لذتی داره        
تازه خاله مهرنوش هم کلی لباس واسه این آقا مبین ما خریده از لندن  که تا هفته دیگه  به دستمون میرسه اونوقت همه رو تن مبین میکنم و عکس می ندازم و برای خاله مهرنوش می زارم

اما این آقا مبین ما کم کم داره به یک سالگی نزدیک می شه
کلی کارهای جالب وجدید یاد گرفته که الان بعضی هاشو براتون میگم

- پسر گلم دیگه به راحتی مامان می گه و کلی دل مامان رو شاد می کنه

- ۴ تا دندون داره

- به سرعت روی ۴ دست وپا میره و با کمک دیوار یا هر چیز دیگه ای می تونه سر پا وایسه و راه بره گاهی اوقات هم چند قدمی بدون کمک بر می داره

- وقتی سرمون  رو می  بریم جلوی  سرش اونم سرشو میاره ومی کوبه به سر ما البته این کارو بابا جون دو ماه پیش یادش داد و بهش می گه کله کله.

- از پله های دوبلکس به سرعت بالا میره و ما هم همش باید دنبالش باشیم

- به هیچ عنوان از صندلی ماشین خوشش نمی یاد

-تازه گیا لج باز شده واگر چیزی ازش بگیری داد و بیدادی راه می ندازه که بیا و ببین

 - با پشت فرمون نشستن من (مامان)مشکل داره و اصلا میگه مامانم منو بغل کنه و زمین نزاره

- خیلی خوشگل دست میزنه .مرداد ماه بعد از کلی عروسی که رفتیم مبین یاد گرفت دست بزنه اونقدر بامزه دست میزنه که ما همیشه ذوق می کنیم

- بای بای هم تازه یاد گرفته قربونش برم

یادم رفت بگم رفتیم بهداشت و قد ووزن شازده رو گرقتیم :

قد :۷۵ و وزن : ۸.۷۰۰

وزنش زیاد تغییری نکرده که البته با جنب و جوشی که این شازده داره چیز عجیبی نیست ...

پست بعدی میام با کلی عکس از این شازدمون ...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:16  توسط مامان و بابا  | 

سلام پسرم

می دونم خیلی دیر اومدم
اما دلیل داره ...
اولا که شما خیلی شیطون شدی
بعد هم به خاطر ماه رمضون که ما اصلا خونه نبودیم
خلاصه پسرم ۸ ماهه شده گرچه چند روزی بیشتر تا ۹ ماهه شدنش باقی نمونده
اما دلم نیومد نیام و از ۸ ماهگیش ننویسم ...
پسر شیطون من دیگه به هیچ وجه قابل کنترل نیست ...
اما دوست داشتنی تا دلتون بخواد ...
امروز اومدم با کلی عکس از این گل پسر تا دل خاله مهرنوش هم شاد بشه ...

اینو مامانم برام درست کرده...

اینم شاپسر من تو اتاقش که ممکنه به زودی اون رواز دست بده آخه مامان وبابا می خوان خونه رو عوض کنن...

مبین عاشق آب و استخرش رو هم خیلی دوست داره

می خوام زنگ بزنم به مامان جونم بیاد منو با خودش ببره...

فقط خواستم دندونامو نشون بدم...

من خیلی بچه ساکت و مودبی هستم ...

من اینجوری تلویزیون تماشا می کنم فاصلم رو خوب رعایت می کنم...

گاهی وقت ها فضولیم گل می کنه... 

اگه این مامان یه دقیقه ما رو راحت گذاشت ...

ببینید چه قدر قشنگ دست میزنم ...

آخه یکی نیست بگه بچه اونجا چه کار می کنی ...

کامیون سواری هم حالی داره ...

چه دندونایی دارم...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:10  توسط مامان و بابا  | 

سلام گلم

اومدم یه چیزی به سرعت برق وباد بنویسم و برم
آخه اگه یه کم بیشتر بمونم داد وبیدادت در میاد
حالا بریم سر اصل مطلب :
امروز یه چیز خوشحال کننده فهمیدم که البته از همه بیشتر خودم رو خوشحال می کنه
حالا می گم چرا :
وقتی فهمیدم دو تا دندون داری از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم و اونقدر ذوق زده بودم که سریع به همه خبر دادم که پسرم دو تا مروارید داره !!
اما!!!!

دیری نپایید که به اشتباه بزرگ خودم پی بردم ...

روز نبودم که از دست دندون های تو اشک من دنیاد ...
هر روز هم بدتراز دیروز ...
هر وقت می خواستم بهت شیر بدم اه ونالم بلند میشد ...
کلی خدا خدا می کردم که ای کاش گاز نگیره ...
همه دیگه واسم دل می سوزونن ...
هنوز جای این زخم خوب نشده زخم بعدی رو با دندون های مبارک می کاشتی ...
دیگه به گازهات عادت کردم اگه منجر به خونریزی نمی شد چیزی نمی گفتم...
کار به جایی رسید که بابا گفت: دیگه نمی خواد شیربدی
اما مگه دلم میومد ...
میدونستم تو تقصیری نداری چون داشتی دندون های بالا رو در میاوردی اینقدر اذیت می کردی ...
تا اینکه دیروز متوجه شدم دیگه کمتر گاز میگیری و امروز دو تا مروارید خوشگل رو لسه های بالات دیدم...
خدااااااااااا ممنونم ...
حالا پسرم چهارتا دندون داره
امیدواره حالا دیگه نخواد با چهارتا گاز بگیره ...


 اما اندر  احوالات شازده ما :
۱- این اقا از دیوار راست میره بالا چند بار هم  که از میز تلویزین کشیده بالا افتاده اما از رو نمی ره
۲- موقع شیر خوردن باید بهش نگاه کنمم وگرنه دادو بیداد راه میندازه  با دستش صورتمو بر می گردونه
۳- به سرعت برق و باد چهار دست وپا میره
۴- یه چیزایی شبیه ماما میگه که دل منو می بره اونوقته که می خوام درسته بخورمش
۵- مامان جون می گه من تا حالا بچه به این شیطونی تو عمرم ندیدم
۶-گاهی وقت ها هم مامان و باباش رو می زاره سر کار الکی الکی خنده  سر می ده یعنی بیاید با من بازی کنید...
۷- کلی خاطر خواه داره اولیش هم یدونه داییش که هیچکس تا حالا ندیده اینقدر یه بچه رو دوست داشته باشه
۶- آواز می خونه ...


فکر نکنی این همه رو به سرعت برق و باد نوشتم ...
مگه تو گذاشتی ۱ ساعته که یه خط می نویسم بعد باید بیا م با شما بازی کنم ...
خلاصه این جوریاست که نمی تونم زود زود وبلاگت رو بروز کنم ...
تا بعد گلکم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:1  توسط مامان و بابا  | 

سلام

پسر گلم داره روز به روز بزرگتر میشه
حالا دیگه ۷ ماهش شده
مامان وبابا هم که تنبل دیر اومدن وبلاگ پسر شون رو بروز کنن
پسره هم که شیطون، حسابی بابا و مامان و خسته میکنه
حالا پسر ما برعکس شده همه اولا شبا بیدار می شدند و بابا و ماماناشون و بیدار می کردند.
بچه ما الان شبا بیدار می شه اونم با جیغی بیدار میشه که هر چقدر خوابتم سنگین باشه از خواب میپری

خلاصه بابایی از ما در آورده که نپرس
ما تنبلا تازه چند روز پیش رفتیم کلی عکس که از اول به دنیا اومدنش گرفته بودیم و دادیم چاپ کردند.
تقریبا ۲۰۰ تایی می شد. الانم دوباره چندتا از عکساشو میزارم تو وبلاگش...

اقا پسر گلم با پسرخالش

 

baby

my baby

my baby
امان از دست فضولی این بچه

my baby

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:43  توسط مامان و بابا  | 

سلام سلام

وایییییی پسر من الان نیم سال و 3 هفتشه ...
یعنی 1هفته دیگه 7 ماهش تموم میشه...
خیلی دیر اومدم می دونم آخه کلی سرمون شلوغ بود ...
 اول رفتیم مهمونی بعدشم کلی مهمون اومد برامون...
البته ما رفته بودیم عروسی ...
مبین ما اولین عروسی رو هم رفت عروسی عموش...
بماند که چقدر تو عروسی من وبابا رو اذیت کردی ...
اما خوب در هر صورت کلی بهمون خوش گذشت...
روز بعد از عروسی هم واکسن ۶ ماهگیشو زد .و برای اولین بار کلی اذیت شد ...
مامان وبابا هم که کلی غصه میخوردن اما خدارو شکر زود خوب شد...
حالا بریم سر اصل مطلب:

این آقا مبین ما مارو حسابی خسته کرده دیگه از پسش بر نمییایم ...
از این طرف به اون طرف باید بدویم دنبال آقا ...
تازه ۲ تا دندون هم در اورده ...
دقیقا ۲ روز بعد از ۶ ماهگیش خاله سروش فهمید مبین دندون داره اونم بعد از اینکه خاله شو یه گاز کوچولو  گرفت ...
اما حالا دندوناش بزرگ تر شده گازهایی هم که می گیره دردناک تر
یه روز بابای مبین با فریاد از خواب بیدار شد منم با نگرانی پا شدم ببینم چی شده
نگو انگشت بابا رو گاز گرفته بود ...

شیطونک ما دیگه هروقت تنها می شه سریع راه میفته دنبالمون ...
خلاصه این آقا مبین ما دیگه آقا شده ...
یه توصیه خواهرانه:خاله مهرنوش و عمو هاوارحسابی از این دوران استفاده کنید  که داره دوران بخور و بخواب تموم میشه...

اما عکس های آقا مبین:

 

منم شهر بازی میرم ...

ببین چه خوب می رونم ...

در تلاش برای فرار از دست مامان ودوربینش

 

بعد از کلی شیطونی و سروصدا بایدم اینجوری از حال برم..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:31  توسط مامان و بابا  | 

سلام پسر خوشگلم

اومدم اخبار تازه بدم
اول اینکه این مبین مامان وبابا رو بیچاره کرده می گین چرا حالا می گم...
مبین من الان ۲و۳ روزی که به راحتی روی زمین سینه خیزمی ره و دور خونه رو می چرخه
بعضی وقت ها هم روی چهار دست و پا می ره
ماهم همش باید مواظب باشیم بلایی سر خودش نیاره
آخه همین دیروز با سر رفت تو میز عسلی بعدهم کلی گریه و داد وبیداد...
گفتیم راه میافتی ما راحت میشیم اما انگار واقعا هر چی بزرگتر می شی کار ماسخت تر می شه
باید همش دنبالت باشیم چیزی از رو زمین برنداری و بکنی دهنت...
خدا به همه مامان وبابا ها صبر بده ...

دوست داریم هوارتا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:36  توسط مامان و بابا  | 

 

سلام

اول از همه بگم من صاحب یه پسر خاله دیگه شدم ...
روز شماری می کنم واسه اومدنش...
خاله مهرنوش زود زود اسم پسر خاله منو انتخاب کنید تا اسم شو صدا کنیم
فعلا می گم پسر خاله خیلی چاکریم زودتر بیا...

اما بعد..

چندتا عکس توپ دارم واستون ببینید و لذت ببرید

اینم من و پسر خاله محمد ببینید چه عاشقانه منو بغل کرده خیلی دوسش دارم تا میبینمش کلی ذوق می کنم ... 

یه کار جدید یاد گرفتم که وقتی انجام می دم مامان و بابام کلی ذوق میکنن...

انعطاف بدن رو حال می کنید
در ضمن بگم مامان جونم  وقتی فهمید پامو می خورم کلی قربون صدقم رفت و گفت برام جایزه می خره...

این هم یه طبیعت زیبا با مبین...

اینم عروسک بادی مورد علاقه من ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:52  توسط مامان و بابا  | 

سلام سلام

خبر خبر !!!

مبین ما ۵ ماهه شد ...

پسر گلم انشالله ۵ سالگیت...

اینم یه قالب جدید واسه شازده خودم به مناسبت ۵ ماهگیش...

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:54  توسط مامان و بابا  | 

...این بچه هاهمیشه اونقدر  قشنگ می خوابن که دلم نیومد عکس های خواب مبین رو براتون نزارم

:خودتون ببینید این فرشته منو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:14  توسط مامان و بابا  | 

اینم پسر گلم تو یه روز آفتابی ...

واما رورک سواری آقا مبین ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:51  توسط مامان و بابا  | 

سلام سلام

ما اومدیم بعد از کلی تاخیر
سال نو اومد و رفت .مبین من سه ماهه شد. چهار ماهه شد و ما تازه اومدیم
بعد از مدت ها این عزیز مامان وبابا بلاخره رخصت داد تا بیام و بلاگش رو بروز کنم
اول از همه اولین بهار دردونه ما مبارک انشالله صد تا بهار و ببینی
بعد هم مبین من دیگه آقا شده چهار ماهگیت مبارک 
خلاصه پسرم داشت داماد می شد که دیگه دیدیم ضایع است اومدیم تا چندتا مطلب بزاریم و بریم
حالا بریم سر تغییر و تحولات آقا مبین گل:

پسر گلم کلی خنده رو و هر کی بهش نگاه می کنه یه لبخند ملیح تحویلش می ده
حالا سر فرصت یکی از فیلم های قهقه هاشو آپلود می کنم براتون می زار.م
حالا دیگه دست هاشو کامل میشناسه و راحت همه چی رو میگیره و بازی می کنه
اولین بار ۱۳ بدر با کلی اشک گریه کرد و دل مامان وبابا رو خون کرد
تازه این آقا پسر ما ۲۴ ساعت بازی می خواد گاهی اوقات دیگه رمقی برای من و باباش نمی مونه
حالا صبر کنید کلی عکس براتون دارم...
خلاصه دیر اومدم اما با دست پر اومدم



اینم یه عکس ویژه از حموم کردن آقا مبین

 


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:38  توسط مامان و بابا  | 

 

جديدترين كدهای جاوا

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس