




|
|
|
|
|
سلام گل پسرم
شیطون مامان الان خوابه و به مامان فرصت داد تا بیاد و وبلاگشو آپ کنه ... اول بگم که بابای مبین برای اینکه مبین رو راحت کنه یه روز قیچی گرفته دستش و موهای مبین رو حسابی خراب کرده من که بخشیدم شما هم ببخشید :
ببینید چه جای قشنگی اومدم قدم بزنم:
اینم پروژه راه رفتن آقا مبین :
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:46 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
من اومدم با کلی عکس ...
خاله مهرنوش دیدی چه خوش تیپ شدم دستتون درد نکنه
من خیلی جدی دارم به مامانم میگم خسته شدم
اینم حاج آقای کامیون سوار ما ببین چه تسبیحی می چرخونه و چه طور لم داده... اما سفرنامه اصفهان و کاشان ما :
اینجا گلپایگانِ شهر خیلی سرسبزو زیبا
اینم ۳۳ پل اصفهان مبین وبابا
اینم باغ فین کاشان
اینجا هم رفتیم دیزی خوری که آقا مبین می خواست گوشتشو بکوبه
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:2 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
مبین من ۱۰ ماهه شدنت مبارک نازنینم
ورود تو به ماه دهم زندگی همراه شد با قدم های کوچیک و لرزانت قدم هایی کوچک که هزاران بار دل مامان وبابا رو شاد کرد ... دقیقا ۱۰ روز که راه رفتن رو شروع کردی البته خیلی زیبا و آروم قدم بر میداری روزهای اول ۲.۳ قدم و حالا ۱۰ یا ۱۲ قدم می ری... هیچ وقت تصور نمی کردم قدم بر داشتن تو این همه برای ما شادی آور می دونم که من همیشه به خنده و گریه تو وابسته می مونم با هر اما تو چی ؟؟؟ نازنینم اونقدر زندگی مارو غرق در شادی کردی که می ترسم ... وای که وقتی چند روز پیش آب جوش رو روی پات ریختی چه قدر از خودم شازده مامان ان شالله جشن ۱ سالگیت گرچه ما نمی تونیم جشن بگیریم چون ماه محرمه ... ببخش چون سایت بابا فعلا بسته شده نمی تونم عکس بزارم عکس های |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 14:42 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام امروز اومدم با چند عکس خوشمل از رادین عزیزم مخصوص و سفارشی برای محمد متین و خاله سروش البته این عکس ها خیلی خوشمل نیستن یعنی خودش خوشمل تره
بازم میام عکس های خوشمل این آقا پسر رو می زارم ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 5:39 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
عزیز دل مامان 9 ماهه شدنت مبارک وایی خدا من باز دیر اومدم ببخشید اما با کلی خبرهای خوب اومدم رادین جونم خوش اومدی به دنیا گل خاله این آقا رادین ما 5 مهر به دنیا اومد و 9 ماه از مبین ما کوچیکتره اما دیگه اینکه ما دوباره رفتیم خیابون بهار وکلی برای این آقا مبین خرید کردیم وای که چه لذتی داره اما این آقا مبین ما کم کم داره به یک سالگی نزدیک می شه - پسر گلم دیگه به راحتی مامان می گه و کلی دل مامان رو شاد می کنه - ۴ تا دندون داره - به سرعت روی ۴ دست وپا میره و با کمک دیوار یا هر چیز دیگه ای می تونه سر پا وایسه و راه بره گاهی اوقات هم چند قدمی بدون کمک بر می داره - وقتی سرمون رو می بریم جلوی سرش اونم سرشو میاره ومی کوبه به سر ما البته این کارو بابا جون دو ماه پیش یادش داد و بهش می گه کله کله. - از پله های دوبلکس به سرعت بالا میره و ما هم همش باید دنبالش باشیم - به هیچ عنوان از صندلی ماشین خوشش نمی یاد -تازه گیا لج باز شده واگر چیزی ازش بگیری داد و بیدادی راه می ندازه که بیا و ببین - با پشت فرمون نشستن من (مامان)مشکل داره و اصلا میگه مامانم منو بغل کنه و زمین نزاره - خیلی خوشگل دست میزنه .مرداد ماه بعد از کلی عروسی که رفتیم مبین یاد گرفت دست بزنه اونقدر بامزه دست میزنه که ما همیشه ذوق می کنیم - بای بای هم تازه یاد گرفته قربونش برم یادم رفت بگم رفتیم بهداشت و قد ووزن شازده رو گرقتیم : قد :۷۵ و وزن : ۸.۷۰۰ وزنش زیاد تغییری نکرده که البته با جنب و جوشی که این شازده داره چیز عجیبی نیست ... پست بعدی میام با کلی عکس از این شازدمون ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:16 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام پسرم
می دونم خیلی دیر اومدم
اینو مامانم برام درست کرده...
اینم شاپسر من تو اتاقش که ممکنه به زودی اون رواز دست بده آخه مامان وبابا می خوان خونه رو عوض کنن...
مبین عاشق آب و استخرش رو هم خیلی دوست داره
می خوام زنگ بزنم به مامان جونم بیاد منو با خودش ببره...
فقط خواستم دندونامو نشون بدم...
من خیلی بچه ساکت و مودبی هستم ...
من اینجوری تلویزیون تماشا می کنم فاصلم رو خوب رعایت می کنم...
گاهی وقت ها فضولیم گل می کنه...
اگه این مامان یه دقیقه ما رو راحت گذاشت ...
ببینید چه قدر قشنگ دست میزنم ...
آخه یکی نیست بگه بچه اونجا چه کار می کنی ...
کامیون سواری هم حالی داره ...
چه دندونایی دارم...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:10 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام گلم
اومدم یه چیزی به سرعت برق وباد بنویسم و برم دیری نپایید که به اشتباه بزرگ خودم پی بردم ... روز نبودم که از دست دندون های تو اشک من دنیاد ...
اما اندر احوالات شازده ما : فکر نکنی این همه رو به سرعت برق و باد نوشتم ... مگه تو گذاشتی ۱ ساعته که یه خط می نویسم بعد باید بیا م با شما بازی کنم ... خلاصه این جوریاست که نمی تونم زود زود وبلاگت رو بروز کنم ... تا بعد گلکم... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:1 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
پسر گلم داره روز به روز بزرگتر میشه خلاصه بابایی از ما در آورده که نپرس
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:43 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام وایییییی پسر من الان نیم سال و 3 هفتشه ... این آقا مبین ما مارو حسابی خسته کرده دیگه از پسش بر نمییایم ... شیطونک ما دیگه هروقت تنها می شه سریع راه میفته دنبالمون ... اما عکس های آقا مبین:
منم شهر بازی میرم ...
ببین چه خوب می رونم ...
در تلاش برای فرار از دست مامان ودوربینش بعد از کلی شیطونی و سروصدا بایدم اینجوری از حال برم.. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:31 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام پسر خوشگلم
اومدم اخبار تازه بدم دوست داریم هوارتا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 12:36 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اول از همه بگم من صاحب یه پسر خاله دیگه شدم ... اما بعد.. چندتا عکس توپ دارم واستون ببینید و لذت ببرید اینم من و پسر خاله محمد ببینید چه عاشقانه منو بغل کرده خیلی دوسش دارم تا میبینمش کلی ذوق می کنم ...
یه کار جدید یاد گرفتم که وقتی انجام می دم مامان و بابام کلی ذوق میکنن...
انعطاف بدن رو حال می کنید
این هم یه طبیعت زیبا با مبین...
اینم عروسک بادی مورد علاقه من ...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:52 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام
خبر خبر !!! مبین ما ۵ ماهه شد ... پسر گلم انشالله ۵ سالگیت... اینم یه قالب جدید واسه شازده خودم به مناسبت ۵ ماهگیش... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 0:54 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
...این بچه هاهمیشه اونقدر قشنگ می خوابن که دلم نیومد عکس های خواب مبین رو براتون نزارم
:خودتون ببینید این فرشته منو
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:14 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
اینم پسر گلم تو یه روز آفتابی ...
واما رورک سواری آقا مبین ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 1:51 توسط مامان و بابا
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام سلام
ما اومدیم بعد از کلی تاخیر پسر گلم کلی خنده رو و هر کی بهش نگاه می کنه یه لبخند ملیح تحویلش می ده
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:38 توسط مامان و بابا
|
|
||